خلاصه داستان: وینسنت جوان و پدرش توماس بهترین کارگاه شیشهسازی در کشور را اداره میکنند، اما جنگی قریب الوقوع که آنها نمیخواهند در آن هیچ نقشی داشته باشند، زندگیشان را کاملا تغییر میدهد و ...
خلاصه داستان: یک پسر فقیر فراری و یک راننده آمبولانس بی میل در کراچی. زندگی دو آنها از طریق یک انسان دوست در حال مرگ که بسیاری از زندگی روزمره آنها به او بستگی دارد به هم می پیوندد.