خلاصه داستان: کلانتر ریک گرایمز در یک مأموریت پلیسی تیر میخورد و به کما میرود. وقتی او بیهوش بود مردم دنیای بیرون، تبدیل به مردگان متحرک (زامبی) شده بودند. وقتی او از کما در میآید میفهمد که او در بیمارستان تنها است و در شهر هیچ انسانی زندگی نمیکند ولی به اتفاق با فردی به نام مورگان و پسر بچه اش برمیخورد. مورگان تمام اتفاقاتی که در شهر و جهان افتاد را برای او توضیح داد. فردای آن روز ریک به تنهایی با یک اسب به شهر آتلانتا که فکر میکرد شهری امن است رفت. اما...